سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

مقدمهء مصحح 23

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق ( 18 - 17 ) « پس هرگاه كه روحها باللّه پيوندد چنان كه ميان ايشان هيچ حجاب و خلاف نماند هيچ دوزخ و رنج نماند نظير پيوستن چنان باشد كه روشنايى آفتاب در خانه افتاده باشد ديوار از ميانه برگيرى تا آن نور آفتاب به آفتاب يكى شود » ص 321 . نك جهان نيست شكل هست ذات * و آن جهانتان هست شكل بىثبات ( 21 - 17 ) تا ببينى عالم جان جديد * عالمى بس آشكار و ناپديد اين جهان نيست چون هستان شده * و آن جهان هست بس پنهان شده ( 132 - 28 ) ( جهانىبينى موجود معدوم شكل كه در هر ذرّه‌يى از آن جهان خوض كنى خوشى او به پايان نرسد ) ص 324 . قصد جفت ديگران كردم ز جاه * بر من آمد آن و افتادم به چاه ( 542 - 7 ) « كسانى كه بد مىورزند ايشان را هم بد بود نه نيكو ، در عورات مردمان مىنگرى در عورات تو بازنگرند » ص 331 . گاو اگر واقف ز قصابان بدى * كى پى ايشان بدان دكّان شدى يا بخوردى از كف ايشان سبوس * يا بدادى شيرشان از چاپلوس ور بخوردى كى علف هضمش شدى * گر ز مقصود علف واقف بدى پس ستون اين جهان خود غفلتست * چيست دولت كاين دوادو بالتست ( 358 - 29 ببعد ) « غفلت اگر نبودى اين جهان آبادان نبودى » ص 347 . در گلستان عدم چون بيخوديست * مستى از سغراق لطف ايزديست